غلّ ...
خدا نكند از كسی متنفر شوید ... باور كنید ... اگر خوبی های عالم را یكجا هم داشته باشد این ابلیس رانده شده (شیطان ) تخم تنفر را پاشیده ... تازه هر كسی را هم كه ذره ای به اینشخص شباهت دارد میزند به تیر ... و اعمال انسان را هم ، چنان به همین آفت غیر خودی می برد كه از پا می افتید گاهی ... بیخود نیست مومنان این چنین زدودن ها از دل را خواستارند!*
و اگر این گره از كسی كه به خوبی می شناسی باشد كه فقط آه را یادت می آورد ...
* آبه 10 سوره حشر :
" و الّذین جاؤ ا من بعدهم یقولون ربـّنـا اغـفـرلنـا و لاخـوانـنـا الّذیـن سـبـقـونـا بـالایـمـان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للّذین امنوا ربّنا انّك رؤ ف رحیم"
روزنامه:
داداشم با دیدن این فیلمهای انقلابی (لبه آتش) و جنگی (شوق پرواز) جوگیر شده و رفته تو جو نظامی شدن و درجه شناختن و تفنگ بازی و لباس نظامی پوشیدن. درست مثل خودم که سال 76 و زمان انتخابات ریاست جمهوری جو گرفته بود منو.
بهش میگم: علی اقا منم هم سن تو که بودم جو آخوند شدن گرفته بود منو (بخاطر همون ریاست جمهوری و اینکه 3 کاندیدا آخوند بودن) و روسری مامان رو شبیه عمامه میپیچیدم دور سرم.
اونروزا طردارای خاتمی میگفتن:
درود بر سه سید فاطمی / خمینی و خامنه ای خاتمی
منم برا خودم شعار میدادم:
درود بر دو سید و یه آخوند معمولی / خمینی و خامنه ای خرم دشتی
بهش میگم: من که میخواستم آخوند بشم، این شدم.
تو که میخوای پادوی آخوندا بشی، چی میخوای بشی خدا میدونه...
ارامش نامه:

شکر خدا این روزا داره ارامش برقرار میشه/ نمیخوام که ظاهری باشه و درونم همونجوری بهم ریخته بمونه/ بنظرم ترکیه نقش خوبی رو بازی کرده برام/ وای به روزی که صاحبان زور و قدرت که جلوی ایستادگیم کم اوردن بزنن زیر مذاکرات/ برا همه گرون تموم میشه
+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 22:11  توسط ارمیا ... (هانی)
|
چقدر فاصله هست بین مطلوب و انچه روی میده؟
همیشه به نوعی در تضاد و تعارض با هم هستن. تا جوونی شور و نشاط و انگیزه داری ولی تجربه نداری و وقتی پیر میشی اثری از نشاط نیست ولی مملو از تجربه هستی که به درد هیچ کسی نمیخوره این تجربه ها. اخه ماها ثابت کردیم تا چیزی سرمون نیاد بهش عمل نمیکنیم ینی به نوعی جامعه ای هستیم که باید هرچیزی رو خودمون تجربه کنیم و از تجارب دیگران استفاده نمیکنیم.
ارامش عجب چیزه خوبیه ولی من مدتهاست که از دست دادم. درست از وقتی پول رو بدست اوردم.
خنده داره اگ بگم ادم میره کار میکنه که پول بدست بیاره تا ارامش داشته باشه اما من ارامشم رو از دست دادم.
یادش بخیر پارسال
هــــعـــــــ ....
دوشنبه های زمستان سال قبل یه کلاس کارآفرینی بود که با یکی از دوستان شرکت میکردم. یادش بخیر
اصلا فکر نمیکردم از پارسال تا امروز اینقدر امواج تو زندگیم بیاد
یادمه یکی از موضوعات اون کلاس این بود که یه گزارشی از خودتون تو 10 سال بعد بدید. هر کسی چیزی نوشته بود و منم چیزی.
اما موجهای طوفان زندگی گویا موفق شد که منو از حالت الاستیک خارج کنه و از نقطه YELD ردم کنه
مدتهاست که از این نقطه رد شد و دارم کار سخت میشم.
پ.ن1: تو ادامه مطلب خاطرات یک فولاد رو براتون نوشتم.
پ.ن2: متنفرم از شعبان بی مخ های حکومتی که تاب کمی انتقاد رو ندارن. عکس امیدوارم قلب ولی فقیه از این کار خوشحال نشده باشه.
پ.ن3: قطعا ولی فقیه از کار شعبون بی مخ ها خوشحال نشده وگرنه درب خونه عماد افروغ هم باید اینجوری میشد.
پ.ن4: همونطور که رفتار بد گلشیفته رو باعث بی ابرویی ایران دونستین و همگی اون رو تقبیح کردید، کاش موفقیت اصغر فرهادی که یک ایرانی بود رو هم تبریک میگفتید. فقط بعنوان یک ایرانی.
امان از این تنگ نظری ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 13:22  توسط ارمیا ... (هانی)
|
امشب دلم عجیب هوس این تصنیف از علیرضا قربانی رو کرد:
ای باران ای باران از غصه ام آگاهی / بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی / بگو به خاک هم نشین ماهی / می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی / از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی / بوی ما هم کشاند به خاکش ابر باران / تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان
است / باران دیده ام همدم شبم یار آن چنان است / جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر بر نگردد / ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست
ناخود اگاه نمیتونم بگم یاد این افتادم چون دائما این رو دارم زمزمه میکنم. دست خودم نیست
هنوز پشت پنجره نشسته ام در انتظار دیدنت و باران چه عاشقانه بر شیشه بی قرار پنجره میکوبد باران به پنجره اش رسید اما من هنوز به تو ... (الف سین شین)
و حسن فتحی چقدر قشنگ میگه که :
و تنها چیزی که از تو می خواهم این که با
باد و باران دوباره آشتی کنی زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد من به دیدار تو
خواهم آمد و با هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت....
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است / باران دیده ام، همدم شبم، یار آن چنان است
جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد / ماهم به زیرخاک و دلم در این ظلمت زمان است
پ.ن1: همش تقصیره این مدار صفر درجه است. اصلا مدار صفر درجه یعنی چی؟ من نمیفهمم.
سرو دل خسته، عزیز دل شکسته، رنج کشیده نجیب و .... اینها همه اسامی ساکنین مدار صفردرجه هستند
پ.ن2: تنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم
پ.ن3: بزدوی اسم وبم رو تغییر میدم
پ.ن4: دانلود تصنیف از اینجا وی پی ان نیاز داره البته
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 0:45  توسط ارمیا ... (هانی)
|
ارش و همسرش / الهام و فرهاد / حسین و مریم / ارزو
و سعید / بهروز و ...
این جای خالی و سه نقطه بعد اسم بهروز حکایت
سالهاست و سالهای سخت
بهروز: اونشب تا به صبح پشت پنجره اتاقت، زیر بارون... .حتی دیگه از بارون هم متنفرم
ارش و همسر فلسطینیش اونقدر با چشم باز به مسائل
نگاه میکنند که عقده های گذشته های نزدیک رو سر عروس یهودیشون خالی نمیکنن. (حوصله ندارم از حاشیه های اینروزها برا مثال نقض بنویسم)
وقتی دلی تو دلی راه نداشته باشه، عاقبتی جز توهم
خیانت نداره. توهم هایی که سعید دچارش شده. توهم هایی که ضربات شلاقش رو بدن ارزو
خودش رو نشون داد و شد انچه نباید میشد. فردای اونروز تیتر روزنامه ها خبر مرگ سعید
بود توسط ارزو.
الهام هم از فرهاد دل خوشی نداشت. از سر خودخواهی. وگرنه فرهاد سگش به سعید شرف داشت و اونقدر مرد بود که خودش رو به کسی تحمیل نکنه
و سند ازادی الهام رو امضاء کنه.
و اما حسین و مریم. حسینی که مالامال از انسانیت و
تفکرات ازادی خواهانه است و جفتش هم مثل اون.
فرقی نمیکنه مرید کدوم مرام و مسلک باشی. پسر مسلمان و یا دختر یهود.
سرنوشت انگار داره تکرار میشه. اما مخلوطی از همه
این داستانها.
ارزوهایی مشابه آرش. یافتن مریمی چون مریم ِ حسین، سپری کردن سالهایی عاشقانه چون بهروز و آرزو،
سبز شدن پدری چون پدر آرزو.
تــــنــــ
هـــایـــیـــ ایـ شبیه بهروز و حالا ...
سرنوشتی که در حال تکراره، اینبار کدوم رو رقم
میزنه؟ سعید یا فرهاد؟
پ.ن1: این متن رو همینجوری نوشتم و ربطی به هیچ کس و شخصی نداره. حتی خودمپ.ن2: این روزها قراره به اوج شرایط کاری برسم و یه پله بزرگی رو بردارم. اولین مرحله از هشت مرحله خروج
پ.ن3: یادم رفتم بگم که از همه پست های سیاسی که قبلا ثبت کردم اعلام برائت میکنم. متنفرم از سیاست کثیف
+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 17:3  توسط ارمیا ... (هانی)
دل میگیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی از آن نمیگیرد. ادعای خداپرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.غرورمان را بیش از باور ایمان داریم حتی بیش از عشق
وقتی میخوایم یه کاری کنیم، هزارتا پیش بینی میکنیم (بقول اهالی روستای ورزنه (استان اصفهان) : انداجمون (ENDAJMON). ولی قافلیم از اینکه اطرافیانمون رو پیش بینی و بقول فوتبالیها ارنج کنیم.
متاسفانه تو کشوری زندگی میکنیم که مردم برا آب خوردنشون هم شده سیاست میکنن. (به گویش دهه30 گفتم) ولی یاد نگرفتیم که سیاستمون عین دیانتمون باید باشه. دیانتمون رو هم سیاست کردیم.
مدتها پیش قربانی این سیاست زدگی شدم و هنوز خون از این زخم دلمه بسته بیرون میریزه.
سیاست زندگی یعنی بدانی هر آدمی کجای زندگی توست و او را درست در همان نقطه قرار دهی، نه نزدیک تر و نه دورتر.
هزار بار خودم رو شکستم بخاطرش. بخاطر اینکه بفهمه ارزشش بیشتره از اون چیزیه که فکر میکنه. کلا برا کسی که ارزش داشته باشه، خودم رو هیچ بحساب میارم. حتی کودک 1روزه باشه.
خواستم باز هم اینکار رو کنم. هرچند همه بهم گفتن ارزشش رو نداره که اینقدر خودت رو بشکونی. جداکن خودت رو از خاطرات گذشته ات.کسی نمیدونه چرا استتوس این روزهام شده: خاطرات عمر رفته بر نظرگاهم نشسته.
حاضرم هزاران بار هم خودم رو بخاطرت خرد کنم. کاش اینو بفهمی.
به شخصیت خود بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید؛ زیرا شخصیت شما جوهر وجود شما و آبرویتان، تصورات دیگران نسبت به شما است.
ساغرم شکست ای ساقی / رفته ام زدست ی ساقی
در میان طوفان / بر موج غم نشسته منم / در زورق شکسته منم / ای نا خدای عالم
تا نام من رقم زده شد / یک باره مهر غم زده شد/ بر سرنوشت ادم
+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 14:10  توسط ارمیا ... (هانی)
|